در باغ تجربه ها؛ برخوردی لطیف با دانشجویی که خوابید!
23 بازدید
نقش: نویسنده
وضعیت چاپ : چاپ شده
نحوه تهیه : فردی
زبان : فارسی
خاطره تلخ و شیرینی است که شاید سودی داشته باشد و گرهی بگشاید و دردی دوا کند. ... رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّميعُ الْعَليمُ (بقره / 127.) این تجربه ای واقعی است که برای این بنده اتفاق افتاد و در دانشگاه با دانشجویی روبرو شدم که در کلاس درس ریشه های انقلاب اسلامی، جدی جدی خوابیده بود! این خاطره را که از جهتی تلخ و از جهتی شیرین بود، نوشتم و برای نشریه معارف فرستادم و آن بزرگواران در آذر 1380، شماره 3 - بعد از بخش معرفی کتاب تحت عنوان در باغ تجربه ها به این صورت: منتشر کردند: در باغ تجربه ها برآنیم تا در همین ستون، شما را در جریان تجربه های دیگر اساتید معارف قرار دهیم، به این امید که ره توشه ای برای شما عزیزان در کلاس درس باشد. برخوردی لطیف با دانشجویی که خوابید! زودتر از موعد مقرر وارد کلاس شدم. در حالی که تعدادی از دانشجویان حاضر بودند؛ دیگران نیز به تدریج وارد کلاس می­شدند. نگاهی به چهره حاضران انداختم؛ پرشور و نشاط بودند و در حرکات بعضی نیز قدری شیطنت و یا غرور دیده می­شد. درس شروع شد. طبق قرار قبلی؛ یکی از دانشجویان در برابر دوستانش به ارائه کنفرانس درباره نقش رهبری در پیروزی انقلاب اسلامی پرداخت. معلوم شد دانشجوی زیرک و پرمطالعه ای است بیان خوبی نیز داشت، در نتیجه توجه کلاس به او جلب شد. در این بین ناگاه متوجه شدم یکی از دانشجویان ردیف چهارم کلاس به خواب خوشی فرو رفته است! چند بار به او نگاه کردم اما نه خیر! اندیشیدم چه کنم؟ ایا او را به حال خودش واگذارم. ای بسا حواس دیگران را پرت کند؛ اگر او را مخاطب قرار دهم خاطره بدی از درس و استاد در ذهنش باقی خواهد ماند؛ اگر بخواهم که سئوالی پاسخ دهد؛ چون تازه از خواب بیدار شده؛ قادر به پاسخ درست نیست و شرمنده خواهد شد؛ اگر و اگر … به سرعت این فرض ها در ذهنم گذشت و همه رد شدند. سرانجام با خود گفتم اگر من به جای این دانشجو بودم دوست داشتم که استادم با من چه برخوردی کند؟ یادم آمد به سیره رسول اکرم(ص) در برخورد با دیگران که چگونه از روش رعایت احترام و رفتار کریمانه بهره می­گرفت. توکل بر خدا کردم و به آرامی؛ قدم زنان به سویش رفتم. نزدیک او که رسیدم، خیلی عادی ایستادم و چشم به او دوختم. غرق خواب بود و هیچ نفهمید. دوستش با آرنج به پهلویش زد؛ اما بیدار نشد؛ دوباره و سه باره و سرانجام در بار چهارم بیدار شد. تا خواست چشمش را باز کند، برگشتم و نگذاشتم حتی یک لحظه نگاهش به من بیافتد؛ خوشحال بازگشتم و به قدم زدن پرداختم، دیدم کلاس شور و نشاط دیگری یافت. همان دانشجوی خوش خواب بود؛ آری خودش بود؛ کلاس را از یکنواختی درآورد و سئوالهای جاندار و پرمایه ای از دوستش که در حال ارائه کنفرانس بود؛ می پرسید تاییدش کردم و گاه در اطراف سئوال توضیحی دادم تا جوابش روشن تر شود. از چهره اش شادی می­بارید؛ خوشحال بود که نه تنها آبرویش نرفته؛ تندی و بدی ندیده و خجالت زده نشده؛ بلکه استاد کلامش را تایید هم می­کند. کلاس تمام شد؛ اما چند نفر ماندند و به دور من حلقه زدند؛ سئوالهایی داشتند؛ یکی از آن چند نفر همین دانشجوی خوش خواب بود که با شور و حرارت سخن می­گفت و از کتابهایی مفید و نام و نشان آن می­پرسید. محمد خردمند http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/5211/5558/53417/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8 http://www.maarefmags.com/node/841
آدرس اینترنتی