چرا هر بندگی إسارت است جز بندگی خدا؟!
29 بازدید
تاریخ ارائه : 9/10/2012 10:12:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

این پرسشی تأمّل برانگیز است. پاسخ استاد شهید مرتضی مطهری:

خود را گم كردن‏

... اين بحث خيلى طولانى است، و خيلى عميق و لطيف و شيرين است. به نظرم در يكى از نوشته هايم هم نوشته باشم. سالهاى اولى بود كه من به تهران آمده بودم و هنوز مطالعاتم در اين مسائل خيلى ضعيف بود. شبهاى پنجشنبه يك جلسه تفسيرى داشتيم براى يك عده از بازاريها. در واقع يك منتخبات آياتى بود. حدود سالهاى 33 و 34 بود. آنجا به يك مطلبى برخورد كردم كه در همان دفترهاى آن وقت يادداشت كردم و آن اينكه ما از قرآن يك مطلبى را دريافت مى‏كنيم كه جالب است يعنى توجه انسان را جلب مى‏كند كه منظور چيست و آن مطلب اين است: گاهى تعبير مى‏شود كه انسان خود را فراموش كرده است: «نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسيهُمْ أَنْفُسَهُمْ» (حشر/ 19)

 انسان خودش را فراموش كرده، خودش را از ياد برده است. گاهى تعبير، «خود باختن» است: «قُلْ انَّ الْخاسِرينَ الَّذينَ خَسِروا انْفُسَهُمْ» (زمر/ 15)

. معمولًا ما سود و زيان كه مى‏گوييم، چه سود و چه زيان، در مورد امورى است كه به انسان تعلق دارد. مثلًا مى‏گوييم انسان مالى را سود كرد، انسان مالى را از دست داد. يا اگر كسى يك چشمش را از دست بدهد مى‏گوييم يك چشم زيان كرده.

حداكثر اين است كه در مورد يك عضو اين تعبير به كار برود. ولى در مورد «خود» اصلًا معنى ندارد انسان خودش را زيان كند. «زيان كردن» از دست دادن چيزى است چيزى را، پس دو چيز بايد باشد كه يك چيز يك چيزى را داشته باشد، بعد همان چيزى را كه دارد از دست بدهد، خودش باشد بدون آن چيز. اما اينكه خودش خودش را از دست بدهد يعنى چه؟ يعنى خودش بدون خودش باقى بماند؟ اين چگونه مى‏شود؟ و نظير اينها باز هم تعبيراتى پيدا مى‏شود.

از اينجا من رسيدم به اين مطلب كه پس معلوم مى‏شود كه در انسان حالتى پيدا مى‏شود كه خودش از خودش فاصله مى‏گيرد. چطور مى‏شود انسان خودش از خودش فاصله بگيرد؟ اين به اين [علت‏] است كه انسان دو «خود» پيدا مى‏كند: يك خود خيالى و يك خود واقعى؛ يعنى غير خود را خود مى‏پندارد. چون غير خود را خود مى‏پندارد خودش را با آن غير خود اشتباه مى‏كند و آن چيزى را كه غير خود است خود مى‏پندارد، كه براى اين مطلب هميشه آن جمله نهج البلاغه در ذهنم مى‏آيد كه راجع به افراد ممسك و بخيل است، همينهايى كه پول پرست مى‏شوند و به اصطلاح روانشناسان در پول تثبيت مى‏شوند يعنى پول براى اينها معبود مى‏شود، خودشان را حاضرند در راه‏ پول خرج كنند ولى پول را حاضر نيستند در راه خودشان خرج كنند. ايشان تعبيرى دارند مى‏فرمايند: «عَجِبْتُ لِلْبَخيلِ يَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذى مِنْهُ هَرَبَ وَ يَفوتُهُ الْغِنَى الَّذى إيّاهُ طَلَبَ، فَيَعيشُ فِى الدُّنْيا عَيْشَ الْفُقَراءِ وَ يُحاسَبُ فِى الْاخِرَةِ حِسابَ الْاغْنِياءِ» (نهج البلاغه فیض الاسلام حکمت 121)

. مى‏فرمايد من تعجب مى‏كنم از اين آدمهاى ممسك كه از فقر فرار مى‏كنند به سوى غنا ولى در عمل از غنا فرار مى‏كنند و خودشان را به دامن فقر مى‏اندازند، چرا؟ براى اينكه اصلا فقر و غنا معنايش چيست؟ فقير يعنى آن كه ندارد كه بخورد و بپوشد، و غنى يعنى آن كه دارد كه بخورد و بپوشد. فرقشان در اين است كه آن مى‏خورد و مى‏پوشد، اين نمى‏خورد و نمى‏پوشد. اگر بنا بشود كه انسان پول را جمع كند كه در آخر نخورد و نپوشد پس پول را در واقع براى فقر جمع مى‏كند نه براى غنا. درست است، پيش خودش خيال مى‏كند يك عمر لباس كهنه مى‏پوشد براى اينكه يك وقتى خداى نكرده لباس كهنه نپوشد، يا يك عمر نان و پياز مى‏خورد كه يك روزى فقير نشود كه بخواهد نان و پياز بخورد. اين است كه در دنيا مانند فقرا زندگى مى‏كند ولى در قيامت بايد حساب اغنيا را پس بدهد. اين براى همين است كه اين انسان خودش را در اين‏جور مواقع گم كرده است؛ خودش را گم مى‏كند، نمى‏داند كه اگر من بايد براى خودم كار كنم براى خود كار كردن اين نيست. با اينكه انسان [مجبور] است كه براى خود كار كند ولى وقتى كه خودش را با غير خود اشتباه مى‏كند هميشه براى غير خودش كار مى‏كند و خودش خيال مى‏كند كه براى خودش دارد كار مى‏كند، و اين فقط روى همين جهت است كه خودش را با غير خودش اشتباه مى‏كند.

داستان آن مرد نادانى است كه (اين‏جور مثالها را اغلب به ملا نصرالدين نسبت مى‏دهند) زنگوله‏اى به پايش بسته بود براى اينكه يك وقت خودش را گم نكند. يك وقتى خواب بود، شخصى آن را از پايش باز كرد و به پاى خودش بست. وقتى بيدار شد نگاه كرد، از طرفى خودش را خودش مى‏بيند، و از طرفى ديد كه اين زنگوله يا نخ به پاى اوست. گفت اگر تو منى پس من كى هستم، اگر من تو هستم پس تو كى هستى (خنده حضار). در مانده بود كه اين «من» كجاست، اين است يا آن. خودش را با او اشتباه مى‏كرد.

بعد ما ديديم كه اين مطلب يك ريشه خيلى عميقى در معارف اسلامى دارد و آن مسئله خود را گم كردن و خود را نيافتن و در مقابل، خود را باز يافتن است؛ و فلسفه اخلاق اسلامى بر اساس خود واقعى را باز يافتن است، يعنى ضد اخلاق‏ها هميشه از خود را گم كردن پيدا مى‏شود و آنچه كه اخلاق و تعالى و ارزش است از باز يافتن خود پيدا مى‏شود.

علاوه بر اين، جمله‏اى هست در كلمات حضرت امير كه در نهج البلاغه نيست ولى در

غُرر و دُرر آمُدى هست و آن اين است (در سيرى در نهج البلاغه نقل كرده‏ام): «عَجِبْتُ لِمَنْ يَنْشِدُ ضالَّتَهُ وَ قَدْ أضَلَّ نَفْسَهُ فَلا يَطْلُبُها» (غرر و درر آمدی، ج 4، ص340)

 من تعجب دارم از كسى كه اگر يك چيزى گم كند (مثلًا انگشترش را گم كند) دائماً مى‏گردد كه پيدا كند، خودش را گم كرده چرا نمى‏رود خودش را پيدا كند؟

خود را يافتن‏

مطلب ديگر درست در جهت عكس:

انسان در پرتو يافتن خداست كه خود را مى‏يابد، يعنى اگر انسان خدا را بيابد خود را مى‏يابد و خود واقعى را مى‏يابد. ايندو لازم و ملزوم يكديگر هستند: خدا را يافتن مساوى است با خود را يافتن، خدا را از دست دادن مساوى است با خود را باختن و خود را از دست دادن: «وَ لا تَكونوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسيهُمْ أَنْفُسَهُمْ» (حشر/ 19)

 هميشه خود را گم كردن عكس العمل قهرى و طبيعى الهى خدا را گم كردن است. اين در قرآن زياد است: هركس كه خدا را گم كند خواه ناخواه خود را گم مى‏كند. اين براى اين است كه اولًا رابطه خدا با انسان با رابطه هر موجود ديگرى با انسان متفاوت است؛ چطور؟ همين چندى پيش [شخصى‏] از من مى‏پرسيد كه (به نظرم بر همان سيرى در نهج البلاغه تكيه مى‏كرد) چرا شما گفته‏ايد كه هر بندگى اسارت است جز بندگى خدا؟ گفتم براى اينكه بندگىِ دو موجودى كه در عرض يكديگر قرار گرفته‏اند معنايش اين است كه اگر زيد بنده عمرو باشد عمرو براى خودش يك موجودى است، يك مدارى دارد، يك حركتى دارد و يك مطلوبهايى دارد، يك نقصهايى دارد كه مى‏خواهد آنها را مرتفع كند؛ زيد براى خودش مسيرى دارد، مدارى دارد، نقصهايى دارد كه مى‏خواهد در مسير خودش آنها را رفع كند. حالا اگر زيد بنده عمرو باشد بايد از مدار خودش خارج بشود بيايد به مدار عمرو، در او جذب بشود، يعنى به جاى اينكه در راه خودش گام بردارد بايد در عمرو هضم بشود. اسير عمرو مى‏شود، يعنى قهراً او براى حركت تكاملى خودش آزاد نيست. اما خداوند مدار ندارد، حركت ندارد، نياز ندارد. خدا آن حقيقتى است كه بر همه اين مدارها احاطه دارد. بنده او شدن يعنى در مدار واقعى حركت كردن. او كه بنده نمى‏خواهد كه بنده بيايد خدمتش را بكند؛ بنده او را مى‏خواهد كه از او نيرو بگيرد. اصلًا بندگى او «ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعين» است، مدد گرفتن از اوست براى اينكه در سير تكاملى خودمان برويم. بعلاوه گذشته از اينكه خداوند منشأ و مبدأ هر نيرويى است و بايد از او استمداد كرد، خداوند غايت همه كمالات است؛ يعنى اين سير تكاملى كه از نظر ديگران يك امر بى‏هدف و بى‏مبنا و بى‏مقصد و فقط راه است و مقصد نيست، از نظر ما با اينكه راه است و راه غيرمتناهى است ولى راهى است كه مقصد دارد و در عين حال غيرمتناهى است و خدا مقصد كل است.... رابطه خدا با انسان رابطه خودِ عالى‏تر با خود دانى‏تر است، يعنى رابطه انسان است با غايت خودش، نه رابطه يك موجود مباين با يك موجود مباين. اين است كه هرچه انسان بيشتر در بند او باشد بيشتر به خود رسيده است يعنى بيشتر به خود واقعى رسيده است و خود واقعى را دريافته است. او را از ياد بردن و او را گم كردن مساوى است با جذب در ديگران شدن و خود را از دست دادن...

مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 15 (فلسفه تاریخ)، ص364- 367.